|
|
|
|
|
گفتگو با ایاز خون سیاوشان شاعر و نویسنده آوانگارد کرد(1 ) حمید شریفی س: آقای خونسیاوشان اجازه بفرمائید از یک بیان نامه شروع کنیم _ پروژهی ادبی شعر پیشرو کردی(داکار) _ که کنش و واکنش های مختلفی را در محافل ادبی در کردستان به همراه داشت، با در نظر گرفتن اینکه این حرکت هنوز در حال تکوین و شکل گیریست ولی به شیوهی جدی و آنچنانی یا بهتر است بگویم هنوز نتوانسته است چونان پروژهی جدی و همه گیر در عرصهی ادبیات کردی عرض اندام نماید. اگر از موانع و مشکلات اساسی که بر سر راه این حرکت بوده است ، صرفنظر کنیم ، میتوان به عدم تعریف اساسی و عدم معرفی نمودن اساسی این حرکت ، اشاره نمود.با توجه به اینکه جنابعالی از نزدیک با بنیان گزاران این حرکت ، همکاری و مراودت فکری داشتهای ، اگر امکان دارد از لحاظ تاریخی ، نمای کلی و منشأ پیدایش این پروژه(!) را بیان کنید و همچنین در راستای این سؤال از تجربیات شخصی و ادبی خود و دوستان هم دوره (هم نسل) ات در زمینه (داکار) ، توضیح بفرمائید. ج:با کمال میل. ببینید ! اگر بخواهیم به صورت جامع مسئله را کالبد شکافی نمائیم باید از چند زاویه گوناگون به مسئله پرداخت. از یک طرف با توجه به دگرگونی ریشهیی و ساختاریی جامعهی کردستان از لحاظ فلسفی ، اقتصادی ، فرهنگی ، سیاسی و ..... ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
نامه ها دوباره بر خواستن ! دل تنگیها ،روان پریشیها و دغدغه ها ی فردی یک نویسنده ی لا مکان و لا زمان را مخاطبی باید مخاطبی فراتر از مقولات ژور نالیستی و ادبی، مخاطبی که رها شده باشد از کاوشگریها،تاویل جستن ها و نگاه نقادانه ی دلالان کتاب و ناظران بازار مکاره ی تفکر و اندیشه .....!! و تو را بخواند آنگونه که هستی، با تمام رذالت ها ،ناپایداریها، شکفتن ها و هیجانات کودکانه ات . تو را بخواند آنگونه که هستی نه آنگونه که می خواهد (با پیشداوری ها ، پیش شرطها و تئوریهای از جنس مرده باد و زنده بادهای فخیمانه ی ادبی .) مخاطبی باید که انسان است و در جزام خانه زندگی نگارینه ی آیات مرگ را تفسیر نماید و به اهتزاز د ر آورد ناچیزترین کلام را" بودن یا نبودن ؟ وسوسه این است " (شکسپیر) و اعظم انسان است ...!
ایاز خون سیاوشان |
||
|
|
|
|
|
" نامه 2" دیر آمده ! گویمت سخنی کوتاه ,نه از درد هستی و نه از روزگار شوم و تلخکام .چرا که انسان بودن ,خود دردیست جانکاه ! نه از زرتشت ابر انسان و مسیح مصلوب از حماقت آدمیان .چرا که زندگی را سراسر ظلمات دیدم "سیاهی در سیاهی تا ما در میان شدیم" اما گویمت : در پس این تاریکی ، در مرداب این هایل توحش ، تو گویی دریچه ای ، روزنه ای و حتی نفس کوتاه آهی نباشد برای تاراندن این همه غم ؟ این همه تنهایی ؟؟! تو گویی این ابر تیره را نای باریدن نداشته باشد و کودکان باران را بر ما نباراند ؟ و نشوراند این همه دلتنگیها را ؟ این همه غربت ها را ؟؟! تو گویی این خاکستر حقیر شبانه ، این "اتم " فرو خفته در سینه ، سرانجام شعله شعله نشوزاند این ظلمات را و ندماند سپیده دمان رهایی را ؟؟! آری ! بزرگ بانوی دیر آمده در چشم انداز نوشته هایم ! به هنگام که آمدی، پهندشت نوشته هایم بخصوص شهر افیون شده رمانم ، ویرانه ای بود از مترسک آدمها و سرنوشت سیاهشان . حکایت ، حکایت آوار ذهنی نویسنده ای که می خواست غربت حصار کشیده ی سرنوشت "انسان"را بسراید . ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
" نامه 3 " بانو !! می خواهم امروز از زاویه ی دیگر و جنس کلماتی دیگر بگویم . می خواهم گوشه ای از دغدغه هایم را برایت بنویسم و بنویسانم حکایت را تا عمیق ترین بودنم را بفهمی و شاهدی از شاهدان این گیتی سرشار از فراموشی باشی . می خواهم برایت بگویم که چرا به این وادی " نوشتن" در آمدم و چیست این دریای عطش زای جادویی !! چرا می نویسم ؟ سؤالیست سخت و گران . من می نویسم ، تا با خویشتن خویش گفتگویی کرده باشم و با محیطم نجوایی . هر چند که میدانم جهانی را تغییر نخواهم داد اما یقینأ در خود من ، در تار و پود وجودم تحول ایجاد خواهد کرد و با تحول در خویش شاید که جهان را، لایه های پر صلابت جهان را نیز تغییراتی حاصل آید .من می نویسم چرا که نوشتن ، حرکت به سوی روح گمشده ی خویش و جهان است ، دسترسی به روح ملکوتی و قدسی کائنات است . می نویسم اما نه پیامی و نه رسالتی !! . ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
"نامه 4 " زمان گویی تیک تاک ابدیش را به هم سرایان فراموشی سپرده است و تاروپود کائنات را درهاله ای ازسکوت فرو نشانده . تنها زوزه غریبانه ی باد پاییزیست در لابه لای درختان , در لابه لای شب , در دهلیز تاریک اندیشه ام ... تنها باد است و همهمه ی تاریک امتداد دیوارها . پرده را کنار می زنم و شب را , سراسر شب خفته در شهر را , خفته در جهان را در اعماق وجودم می بویم . آری جهان در من است و من نیز رهای از تمام وابستگیهای کاذب (!). من در آستانه اکنونم . در محضر حقیقتی ناب ,کهکشانی از نور ,شادمانی وبیداری . چرا که هستی را , تمامیت هستی جهان را تاریکی است و تاریکی نیز , آیینه ی تمام نمای روشنایی.. ! پیامبری هستم من اکنون . پیامم نور است و بیداری . "جلجتای" ی روح. نه آنگونه که "اناالحق" بر بلندای جهالت آدمی و از خدای مرده جاری بزند و نه "بودا" ی ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
"نامه 5" همیشه ی بودن , با هم بودن نیست (سیدعلی صالحی) در خلوت تاریکترین جهان ,در اتاقی با جنسی از کلماتی سفید وزمزمه ی ترانههایی از آلبوم برف ! وسرمستانه ترین نفسها و سرخوش ترین بودنها و شبی دیگرگونه ,20 نوامبر...! برف می بارد امشب, برف می بارد .هم بر سردابههای جهنم وهم بر ایوان چشمان مادرم !آری می بارد برف هم بر صلیب سوخته ی شعرهایم وهم بر 20 نوامبر !! و در این حوالی َ, ترنم قدمهایی سفید , در دل سرسبزترین نفسها و پرواز باران...! ودر این حوالی , تولد واژه های دیگر در دل رویایی ترین باران و زندگی...! ودراین حوالی , تن بلورین وهوسناک شبی تابان در آغوش پر حسرت زمان , 20 نوامبر...! می بارد همچنان و نای ایستادنش نیست .هم بر چهارراه پاییزو هم بر ترانههای جوان هاجو. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
"نامه6" الف : قبرمادربزرگم نورافشان باد چرا که تمامیت زندگی را شبکه ای ساده وقابل فهم دریافته بود. وآدمی دریک نگاه نه چندان ژرف, می توانست تمام هستی اش را(یادهاوخاطراتش را, تلخکامی وتجربیاتش را, دغدغه های ذهنی اش را...)همه وهمه دریک تحلیل روانکاوانه ی ساده, کالبدشکافی کندوحتی کوله بار تمام تراژدی بودنش رادریک چمدان جابجا نمود. بااین وجود, مادربزرگ من , زاده ی یک معصومیت تاریخی بودکه هنوز خبرتراژدی بزرگ را نشنیده بود .... ب : من اگرچه درست در مقطع زمانی ودرست در مرکزثقل تراژدی زاده شدم وطوفان بزرگ آن ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
"نامه 7" راستی که به دورانی سخت ظلمانی عمر می گذرانیم/کلمات بی گناه/نابخردانه می نماید(برتولدبرشت) همیشه باید ازنقطه ای آغازید, حتی اگرکاملأ اتفاقی, همچنانکه خود زادن. ودر نقطه ای به پایان رسید حتی اگر معطوف به هزاران راز ناشناخته و حدیثهای نگفته, همچنانکه خود مرگ!! اعظم عزیز! هیچ چیز سهمگین تر, دردناکتروتلخ تر از لمس واقعیتی نیست که اگر چه می رانی اش ولی باز در تار و پود هستی ات نفس می کشد و می کشاندت به پرتگاه حقیقتی تلخ تر. وچاره ای جز پذیرش و حتی مسکن گزیدن در جوار آن نیست وچاره ای جز نوشیدن آن باده ی زهرآگین نیست . بگذار بی پرده بگویم : میان من و توفرسنگها فاصله و هزاران دیوار هست. دیواری که ارزشها و حتی بودنمان را از هم تفکیک می نماید و بر همین منوال است که افکاروحتی خوابهایمان را مجزا می سازد. من و تو اگرچه زاده ی یک سرزمین ودارای بنیادهای فکری, جغرافی و.. ادامه مطلب |
||