برای تو که این همه زندهگی هستی
ایاز خون سیاوشان
در عسرت یکشنبهای
که بهار بوی کهنگی می دهد
سخاوت چشمانت
مادرم را ورق زد .
و قدم زدن در پوسیدهگی سالیان
آنجا که پاسوورد دستانت را
گم کرده بودم.
RSS