|
|
|
|
|
غیر ما کیست حرف ما شنود
گفتگوی زبان لال خودیم ( بیدل)
ایاز خون سیاوشان بانو! این روزها کمی خستهام، کمی دلگیرم، کمی نگرانم، کمی دلهره دارم، کمی بی تابم، این روزها انگاری کمی خودم نیستم. راستی کجاست آن ناآشنای من ؟ نمی دانم چرا هی حرف و شکایت من یک جایی ، یک نقطهای باید به اینجا برسم _ به چیزی شبیه این لحظه_ لحظهای که نیست، نبوده است شاید... میخواستم ماه را بر تاریکی زخمها بنشانم ، نشد. میخواستم نفسی تازه بر کالبد شکستهی عشق بدمانم، نشد. میخواستم روح انزوا را تفسیری دگر گونه ببخشایم ، نشد. میخواستم در بزرگی دیگران سهیم باشم، نشد!! _ به جز یکی دو چهره همه کوتوله بودند _ میخواستم تمامیت خویش را ببخشایم به دختران نگون بخت، بیوههای جوان، زنهای ارضا نشده از کام هستی ، نشد. میخواستم آزاد مردی باشم در پهنهی گیتی و سرود آزادی سر دهم ، نشد. میخواستم خواهرانم را بگویم که بهار را می شود با جوهر لیمو سر کشید ، نشد. میخواستم جهان آدمیت را بسرایم ، نشد. میخواستم آدمی باشم ، نشد!! میخواستم ، میخواستم بانو! باور کن!!! ادامه مطلب |
||