تبليغاتX
مستانه‌ها
ادبیات و فرهنگ
غیر ما کیست حرف ما شنود         

گفتگوی زبان لال خودیم ( بیدل)

 

ایاز خون سیاوشان

بانو!

این روزها کمی خسته‌ام، کمی دلگیرم، کمی نگرانم، کمی دلهره‌ دارم، کمی بی تابم، این روزها  انگاری کمی خودم نیستم. راستی کجاست آن ناآشنای من ؟

نمی دانم چرا هی حرف و شکایت من یک جایی ، یک نقطه‌ای باید به‌ اینجا برسم _ به‌ چیزی شبیه‌ این لحظه‌_   لحظه‌ای که‌ نیست، نبوده‌ است شاید...

میخواستم ماه را بر‌ تاریکی  زخمها بنشانم ، نشد. میخواستم نفسی تازه‌ بر کالبد شکسته‌ی عشق بدمانم، نشد. میخواستم روح انزوا را تفسیری دگر گونه‌ ببخشایم ، نشد. میخواستم در بزرگی دیگران سهیم باشم، نشد!! _ به‌ جز یکی دو چهره‌ همه‌ کوتوله‌ بودند _  میخواستم تمامیت خویش را ببخشایم به‌ دختران نگون بخت، بیوه‌های جوان، زنهای ارضا نشده‌ از کام هستی ، نشد. میخواستم آزاد مردی باشم در پهنه‌ی گیتی و سرود آزادی سر دهم ، نشد. میخواستم خواهرانم را بگویم که‌ بهار را می شود با جوهر لیمو سر کشید ، نشد. میخواستم جهان آدمیت را بسرایم ، نشد. میخواستم آدمی باشم ، نشد!! میخواستم ، میخواستم بانو! باور کن!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/6/1ساعت 1:52  توسط ایاز خونسیاوشان   |