|
|
|
|
|
بی زمانی مطلق به تاریکی نفسهایت که هجای تنم را تفسیر کرد....!!
ایاز خون سیاوشان
و باکرگی چشمانت زندهگی را گستراند. و لرزشی دیر هنگام در صمیمیت جان !
آوازی تاریک در رعونت انگشتانت به آوار نشست .
و قطره _ زمان_ در سبزینگی تنت. آنسوترک اما پایین تر از شب _ همیشه _ در افق نشسته است در تارو پود ماه در ویرانی انگشتانم !!
برگن 2008 / 8 / 30
|
||