|
|
|
|
|
دلم برای کودکی های مرگ تنگ شده! ادامهی نامهها ایاز خون سیاوشان دیر آمدی ... درست! پرستار پروانه و ارغوان بودهای، درست! مراقب خواناترین ترانه از هق هق گریه بودهای، درست! رازدار آواز اهل باران بودهای، درست! خواهر غمگین ترین خاطرات دریا بودهای، درست! اما از من و این اندوه پر سینه بی خبر، چرا؟ (سید علی صالحی) 1_ از دوران کودکی خویش ، چیز خاص و قابل عرضهای ندارم جز اندوه، انزوا ، تبعیض ، نابرابری و پر پر شدن خوابهای کودکانهای که هرگز نداشتهام. به آن هنگام که اشیاء ، عناصر و فاصلهها را از هم تفکیک کردم، خود را در میان خانوادهای شلوغ ، مذهبی ، ارزشگرا و تا حدودی خود بزرگ بین یافتم. مادری زیبا، مهربان و باگذشتی را در کنار خود دیدم که با پدرم نزدیک 20 سال اختلاف سنی داشت و در واقع زن دوم پدرم ( البته با فوت زن اول و با داشتن دو فرزند) . آری مادرم در سن طفولیت کنونی(!)، آنجا که 14 بهار را در نوردیده بود و هنوز با الفبای مالکیت غرابتی سنگین داشت، زن پدرم میشود. پدرم که یک آدم ساده و معمولی بوده مالک تمام خوابها و هستی مادرم میشود. و جزو آن دسته از آدمهای تازه به دوران رسیدهای بوده که وقتی باد حوادث آنان را به جایگاه و مقامی می رسانند کیستی و سلالهی خویش را فراموش می کنند. و بدین گونه تمامیت حیسیت و تمامیت وجود انسانی مادرم به ضمیمهی امیال و دارایی پدرم در می آید. مادرم 8 فرزند برای پدرم تولید کرد ( تولید آری! ) تا پدر با این 10 فرزند بهتر بتواند نماد و اصالت خانواده را حفظ نماید. تا با نقابی که بر چهره زده تمامیت عمر را آن دیگری باشد. تمام دوران کودکی و نوجوانی من در مشاهدهی صحنه و نمایش به قدرت رسیدن پدر سپری شد. و اینکه چگونه زمین و زمانهها را به تسخیر خویش در می آورد تا نشان دهد که بزرگ است. و موفق شد البته. چرا که برادران به کیش او گرویدند و خواهران و دامادها نیز و صد البته افکار عمومی بزرگواری پدر را مشروعیت بخشیدند. من اما یک شب به آن هنگام که مادرم در خلوت سنگین و تراژدی تنهایی اش پرسه می زد و گاهی مرا نیز به این وادی دعوت می نمود، دیدم آری. دیدم چهرهی واقعی پدر را در پس پشت مردمکانش. دیدن همان و کشف راز همان.... و اما سهم مادر جز سکوتی مرگبار و سنگین، سنگین تر از رازهای تاریخ نبود. و سهم مادر دایرهای بسته بود. دایرهای در سکوت. جهانی از سکوت در دایرهی هستی! و مادر تمامیت تاریخ شرق زمین بود. تمامیت ویرانی انسان بود. اما من چیزی در اندیشهام ، چیزی چون آتش ، آواری مرگبار و زلزلهای به ریزش درنشست. چیزی ، غلیانی و دگرگونی عمیق در هستی جان و روان من پدیدار گشت . چیزی کوچک بر من فرود آمد و مسیر زندهگی ام را رنگی باژگونه بخشید. به خلوتسرای مادر سرک کشیدم و ندایش دادم که می خواهم این راز سر به مهر را ، رازهای سر به مهر را فاش نمایم. آذرخشی ، صاعقهای و طوفانی شاید، بر اندامش به لرزش در آمد و دچار چیزی شبیه تشنج شد. و زنهارم داد و در آغوشم کشید و گریه کرد، و گریه کرد و من نیز....!! 2_ اجتماع نیز چیزی نبود جز انعکاسی کامل و آینهی تمام نمای خانواده اما در مقیاسی بزرگتر و پیچیدهتر... رازهای سر به مهر، خودخواهی ها، سایهی آدمهای کوچک در نقابی بزرگ، نامردمیها، نامرادیها، تزویرها، دورنگی ها، گرسنگی ها، قربانی ها، خنجر به پشت زدن ها، عشق فروختن ها، تملق گفتن ها و گندیدن تمامیت هستی را دیدم. دیدم آری اجتماع بسیاران کوتولهها را که چگونه قامت بلند درختان را، قامت بلند آبشاران را به زنجیر می کشیدند. دیدم اجتماع بزرگ کوتولهها را که چگونه چشمهساران را و تلاوت جاودانگی هستی را در بازار مکاره می فروختند. و دیدم هفت سین رؤیاهای مادرانهام را بر سینی شهواتشان.... و بی مایگان حقیر را بر "ارابهی خدایان " ، و همچنین خداوندگاران حقیقی انسانیت را در دایرهی انزوا دیدم. دیدم و تا نهانخانهی روح و اعماق تنهائیم لمس کردم. و می خواستم جهان را به آرامش فرا خوانم ، جهان را به زندهگی برگردانم!! دریغ و درد ، غافل از آنکه من خود کوتولهای بیش نبودم ، غافل از آنکه این ویرانی، این ظلمت سرا، این حقارت سنگین در تارو پود هستی من نیز نفس می کشید. غافل از آنکه جهان انسان و صلابت تاریکی محکم تر از آن بود که من ساده، من ناچیز، من ژنده ، من اسیر در پیلهی رازهای نامکشوف خویش ، از آن بگذرم. نگذشتم اما من.... من اما در خویشتن خویش ، در مرداب خویش ماندم و پوسیدم شاید..... 3_ خراب آباد جهان و زندهگی ماشینی و سایهی سیاه حاکم بر زندهگی هموطنانم ، کودکی ام را از من دزدید. جوانی ام را به تاراج برد و مرا لباسی پوشاند که فراتر از جسم و ذهن من بود. مرا در سنگری قرار داد که به جوهره و هستی من سازگار نبود..... به جهان ناشناختهی کتابها، به تراژدیهای تاریخ ، به رویدادهای زهرآگین و بازنویسی آنها،به سرک کشیدن در حریم اتفاقات ویرانگر، به آوارگی انسان در مدار قدرت مداری غرایض حیوانی آغشته شدم. آری سالهای سال یونیفورم و لباس بزرگان را به تن کردم ، سالهای سال در هیئت آدمهای بزرگ نقش آفرینی نمودم.... درست مثل پدرم شاید! به تریبون صداهای خفته، به فریاد زخمهای چرکین ، به وحشت گلهای پر پر شده، به ویرانی دستهای آدمها ، به لحضات ملکوتی و خلوت شاعرانه تبدیل شدم. از خویشتن خویش رها و در تمامیت اجتماع جاری!!. گذشتن از تونل حوادث و شنا کردن در ناکامی ها ، گذشتن از مرز خویشتن بود. و گم شدن در برهوت ویرانی و آواره گشتن در سرزمین کلمات!!! 4_ وقتی به خلوت زنان و جهان پر از تضادشان قدم گذاشتم ، چیزی ندیدم جز انعکاسی از شفافیت مادرانگی و حس زیبای انسانیت( البته در فرمی دیگر و لباسی متفاوت) و زنان را فراتر از مقولات تن و ظاهر آراسته یافتم. وجود زن برای من فراتر از یک همخوابگی و یک وسیله در دستان غرایز جنسی ام. وجود زن معنای تکامل انسانیت و تمام آن نیمهی ناتمام خویش! وجود زن برای من قدم گذاشتن در سایههای پنهان کائنات و کشف رازهای تاریک جهان و پیدا کردن تکههای گم شدهی خویش و کشف دوبارهی من! وجود زن برای من افتادن در ورطهی هولناک زندهگی و فرو رفتن در ظلمات. آب تنی کردن در حوضچهی اضداد و تفسیر رازهای مرگ ! وجود زن برای من گم شدن در دایرهی هستی بود. آری! در تمامیت زن ، جنگیدن با تاریکیها، ایمان آوردن به تعهد انسانی و آزادهگی یافتم. زن برای من عشق را به ارمغان آورد. عشقی که جلایم بخشید از تابوها و ذهن خرافه پرستی! از کینه و حس تملک ابلهانهی پدران. زن برای من پرتوی از کودکی ام را نشان داد. کودکی پاک و سرشار از سادهگی و حس خوب دوست داشتن ! دوست داشتن زشتیها و خطر کردنها حتی. 5_ به خستگی های خودم می اندیشم . می خواهم به اندیشیدن نیاندیشم . چقدر این زندهگی از آغوش مادرم خالی است! چقدر بزرگ شدن بد است و چقدر لباس بزرگان پوشیدن بدتر! چقدر جهان حقیر است و چقدر انسان بودن و انسان ماندن حقیرتر! چقدر برای کودکی های مرگ دلم گرفته! می خواهم تنها باشم. تنهای تنها و در پیشباز مرگی که در راه است. آری! می خواهم به نسیمی که از کوی مرگ می وزد بیاندیشم . همین...! 2009/ 5/ 8 برگن
|
||