تبليغاتX
مستانه‌ها - باز هم تو، بانو!
ادبیات و فرهنگ
باز هم تو، بانو!

غیر ما کیست حرف ما شنود         

گفتگوی زبان لال خودیم ( بیدل)

ایاز خون سیاوشان

بانو!

این روزها کمی خسته‌ام، کمی دلگیرم، کمی نگرانم، کمی دلهره‌ دارم، کمی بی تابم، این روزها  انگاری کمی خودم نیستم. راستی کجاست آن ناآشنای من ؟

نمی دانم چرا هی حرف و شکایت من یک جایی ، یک نقطه‌ای باید به‌ اینجا برسم _ به‌ چیزی شبیه‌ این لحظه‌_   لحظه‌ای که‌ نیست، نبوده‌ است شاید...

میخواستم ماه را بر‌ تاریکی  زخمها بنشانم ، نشد. میخواستم نفسی تازه‌ بر کالبد شکسته‌ی عشق بدمانم، نشد. میخواستم روح انزوا را تفسیری دگر گونه‌ ببخشایم ، نشد. میخواستم در بزرگی دیگران سهیم باشم، نشد!! _ به‌ جز یکی دو چهره‌ همه‌ کوتوله‌ بودند _  میخواستم تمامیت خویش را ببخشایم به‌ دختران نگون بخت، بیوه‌های جوان، زنهای ارضا نشده‌ از کام هستی ، نشد. میخواستم آزاد مردی باشم در پهنه‌ی گیتی و سرود آزادی سر دهم ، نشد. میخواستم خواهرانم را بگویم که‌ بهار را می شود با جوهر لیمو سر کشید ، نشد. میخواستم جهان آدمیت را بسرایم ، نشد. میخواستم آدمی باشم ، نشد!! میخواستم ، میخواستم بانو! باور کن!!!

دلم برای ساعدی، هدایت، قاسملو، فرهاد،دلم برای دوستان دیروزی اکنونم در  پرلاشز تنگ شده‌. میخواهم برتون را بگویم از حریق پاریس. آراگون را بگویم از معشوق که‌ ارزان فروخته‌ زیبایی اش را! می خواهم پیکاسو را بگویم از تنهایی ام . چرا که‌ تفسیری نیست از این همه‌ بودن ، از این همه‌ نبودن. دالی را. آری !  سالوادور دالی پسر خوبی است . رفتم بارسلونا کمی دورتر، بهش سر زدم و چقدر بعد تنها ئی اش شبیه‌ گیسوی تو بود. میخواهم لورکا را بگویم که‌ دلم تنگ است! و چه‌ هارمونی سنگینی دارد این دل تنگی ! و چقدر دل تنگی خوب است دختر! و چقدر همه‌ چیز شبیه‌ توست ولی تو شبیه‌ هیچ چیز نیستی. و لرزش صدای مارینا چقدر شبیه‌ دروغ گفتن توست. و پشت لرزش این دروغ ،چه‌ حقیقت عریانی خوابیده‌ است. و چرا من باید هی پشت سمیناری از گریه‌ را دور بزنم تا برهنه‌ شوم پیش تو. و نمیدانم چرا باید زخمهایم را، کودکی هایم را و سادگیم را عریان نمایم. و تو کیستی که‌ من از اعتراف ویرانی این همه‌ رؤیا نمی ترسم!؟ و چرا لحظه‌ای،لحظه‌ای کوتاه ، کوتاه‌تر از تمام وسوسه‌های حوا ، مرا می پیچانی در کلاف این هستی!

بانو!

آه... چقدر دلم می خواهد تمام این سالها، خواب و رؤیایی بیش نباشد. و دوباره‌ پرسه‌ زنم در شیطنت کوچه‌ها. دوباره‌ همراه برادرم و خواهر زاده‌هام هی تیر و کمان درست کنیم و بیفتیم به‌ جان گنجشکهای بیچاره‌. دوباره‌ نمره‌های 20 بگیرم و شاگرد اولی ام را هی بکشم به‌ رخ دختر دائیم ! هی تمام کتاب علوم چهارم را حفظ نمایم تا روی ستاره‌ی رستمی را کم کرده‌ باشم. دوباره‌ با صدای آژیر قرمز ، همراه آموزگارانمان به‌ سوی پناهگاه فرار نمائیم. دلم می خواهد پرسه‌ زنم در آوارگی.دوباره‌ به‌ روستای کراباد برویم و شبها ،خانه‌ی آموزگارانم ( شهین و ناهید ) بخوابم و صبح همراه آنها به‌ مدرسه‌ بروم تا همکلاسیهایم هی حسودیشان بشود. دلم می خواهد با لاشه‌ی بمبهای متلاشی هواپیما ، اسباب بازی درست کنم. دوباره‌ همراه خواهرم سیگار پدر را قایمکی بدزدیم و یکی دو پک بزنیم تا هی سرفه‌مان بگیرد. دلم می خواهد دوباره‌ پسرهای جوان محله‌مان به‌ خاطر خواهرم تحویلم بگیرند تا من هی لجم بگیرد. دوباره‌ مشقهای پرشنگ را بنویسم تا برایم  یک عالمه‌ آجیل بیاورد. دلم می خواهد ادکلن برادرم را یواشکی بردارم و بپاشم به‌ سینه‌ی مرضیه‌ و مریم ( دوستهای خواهرم ) و دزدکی بر آمدگی سینه‌هایشان را ببینم، تا هی به‌ خواهرم بگویند که‌ برادرت چه‌ چشمهای خوشکلی داره‌! دلم می خواهد دوباره‌ با منصور ، یکی از همکلاسی هایم که‌ همه‌ ازش حساب می بردند دعوا کنم و حسابی کتکش بزنم تا همه‌ از من حساب ببرند. دلم می خواهد دوباره‌ مادرم به‌ خاطر دعواهایم هی کتکم بزند تا فوری پشیمان بشود و گریه‌ کند و دوباره‌ بغلم کند و  من نیز فرصت را غنیمت بشمارم تا برایم چیزهای زیادی بخرد. دلم می خواهد دوباره‌ پدرم ازم بخواهد تا منظومه‌ی " روڵه‌ بزانی" را برای مهمانهایش از حفظ بخوانم تا همگی ظهور نابغه‌ی کوچک را چراغانی کنند.. و کسی جیبهایم را نگردد. کسی خوابهایم را سانسور نکند. و کسی نقاب خوب بودن را بر چهره‌ نزند تا گندیدگی و پوسیدگی اش را پنهان نماید. آری دلم می خواهد تمام این سالها،تمام این زخمها ، این شکستنها ، این ویرانیهای روحم ،خواب و رؤیایی بیش نباشد.  و دوباره‌ مادرم بهم زنگ بزند. و نگران پرسه‌ زدن در الاچیقهای بزرگ شدنم باشد.  دلم می خواهد به‌ خوابی عمیق فرو روم ، خوابی که‌ شبیه‌ سایه‌ی این  زنده‌گی نباشد حتی!!!.

یه‌ هوا دیر آمدی بانو!

دیگر حوصله‌ی کنگره‌ی گلها را ندارم، دیگر لخت شدن ماه در ایوان کافه‌های دلتنگی، برایم جذابیتی ندارد. دیگر گم شدن در مدار پروانه‌ برایم دغدغه‌ی هستی نیست. دیگر دلم برای دریائی های سن ژون پرس نمی گیرد. دیگر از تکرار آینه‌ ذوق زده‌ نمی شوم. دیگر پا گذاشتن در حریم بزرگان(!) برایم وسوسه‌ی شیرین نیست. دیگر نه‌ پرسه‌ زدن در حاشیه‌ی کتابها و نه‌ حضور سهمگین نتهای حقیقت و نه‌ گردش گلبولهای باران، برایم  حضور بودن نیست، دیگر حتی واژه‌ی عبور خنده‌های شادی را گم  کرده‌ام!. دیگر هیچ چیز مرا از هول و هراس این بودن نمی رهاند بانو! هیچ چیز بانو !!

برگن

2009 / 5/ 30

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/6/1ساعت 1:52  توسط ایاز خون سیاوشان   |